|
عصر يك جمعه ي دلگير، دلم گفت: بگويم ، بنويسم، كه چرا عشق به انسان نرسيده است؟ چرا آب به گلدان نرسيده است؟ و هنوزم كه هنوز است، غم عشق به پايان نرسيده است؟ بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد، بنويسد، كه هنوزم كه هنوز است، چرا يوسف گمگشده به كنعان نرسيده است؟ و چرا كلبه ي احزان به گلستان نرسيده است؟ عصراين جمعه ي دلگير، وجود تو، كنار دل هر بيدل آشفته شود حس، (تو كجائي گل نرگس)
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22:39  توسط یزدان
|
|